تبليغاتX
من و ویکتوریا!

 

امروز، بالاخره بعد از يه ماه تاخير، ويزا گرفتم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 18:8  توسط نجمه | 

چهارشنبه رفتم سفارت ... مثل هميشه يه صف طولاني آدم منتظر بودن تا ساعت 2 اسامي رو بخونن... همه گوپه شده بودن پشت در كه نگهبون سفارت و اومد و گفت : ما تمدن 7000 ساله داريم، آقايون،خانوما خواهش مي كنم تو صف وايسيد... خيلي برام جالب بود از 4 نفري كه اومده بودن Student VISA بگيرن،3 نفر رو Reject كردن...دونه دونه با هر كدومشون يه گپ كوتاه زدم تا ببينم علت Rejection رو چي بهشون گفتن... تو برگه ي اولي نوشته بود: شما به عنوان يك دانشجو صلاحيت كافي نداريد...يه چي تو مايه هاي : برو بابا به تيريپت نمي ياد دانشجو باشي...رفتم سراغ دومي و ازش پرسيدم كه كدوم دانشگاه بهت Admission داده ...جالب اين جاست كه گفت: نمي دونم ، اسمشو يادم رفته ولي تو Montreal بود... خدايي اين يكي واقعا حقش بود Reject شه....نفر سوم و كه ديدم دهنم وا موند...بيچاره از دو تا دانشگاه Waterloo و Ottawa تونسته بود Admission بگيره ، به تيريپشم مي اومد كه واقعا دانشجو باشه، ولي بش VISA ندادند... همين وسط مسطا يكي كه اونم اتفاقا Student VISA مي خواست اومد و گفت : به نظرت ممكنه اينا بخوان ببينن تاب و تحمل آدم چقدره؟ بعد موقتا Reject اش كنن تا بفهمن چقدر استقامت داره؟

آقا من فكم چلپي اوفتاد رو زمين...داشت وسط دست و پا لگد مال مي شد كه جمعش كردم...  ملت دچار توهمات فانتزي مي شن و چه خيال بافي هايي مي كنن...

حالا ازين حرفا كه بگذريم يه سوال اس ام اسي ديگه بم رسيده : به نظر شما حاج زنبور عسل، حج عمره رفته يا واجب؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 14:56  توسط نجمه |