![]() |
![]() |
|
|
ازون جايي كه تازگي ها هيچ اتفاق خاصي نيفتاده تصميم گرفتم (به قول قديما:هم چين يه نموره تص گرفتيم!) كه از خاطرات قديميم بنويسم... كلاس اول ابتدايي بودم كه عموم اينا اومده بودن خونمون ... همه ي خانواده قرار بود برن عيادت يكي از بستگان در بيمارستان و در نهايت قرار شد منو دختر عموم،سمانه كه اونم اون موقع كلاس سوم ابتدايي بود، تو خونه تنها بمونيم...خلاصه هنوز يك ساعت از رفتن خانواده نگذشته بود كه برقا رفت... ما كه از ترس دل تو دلمون نبود رفتيم سراغ شمعا....يه سري شمع عروسكي تزئيني تو كمد پيدا كرديمو شروع كرديم به روشن كردنشون ...آخه اون موقع علم هنوز به مرحله ي توليد چراغ اضطراري نرسيده بود...همه ي شمعا رو دايره وار روشن كرديمو خودمون نشستيم وسط و خدا خدا مي كرديم قبل از تموم شدن شمعا برقا بياد... نيم ساعت گذشت كه يه هو همه جا روشن شد و ما رفتيم پايه تلويزيون... نمي دونم دقيقا يادم نيست به چه بهونه اي من به سمانه پيشنهاد دادم كه بياد با هم سر يه ميز سنگي كه تو خونمون داشتيمو بگيره و بياريمش جلوي تلويزيون تا با هم روش بشينيمو فيلم نگاه كنيم.... چشمتون روز بد نبينه هنوز ميز رو، رو زمين نذاشته بوديم كه از وسط به دو نيم تقسيم شد... مونديم چي كار كنيم و چي كار نكنيم... سمانه با IQي اون موقش گفت: بيا خود كشي كنيم... بعد كلي فسفر سوزوندن به اين نتيجه رسيديم كه يه نامه ي خودكشي طراحي كنيمو خودمون يه جا قايم شيم... خلاصه يه برگه از دفترمون كنديمو توش نوشتيم: ما يعني ، نجمه و سمانه به خاطر شكستن ميز خونه خودكشي كرديم... لطفا ما رو ببخشيد...خداحافظ همگي... سلول هاي خاكستري مخمون دوباره به جول جول اوفتادن كه بايد يه چاقويي چيزي هم در كنار ناممون باشه... يه چاقو اونم ازون چاقو اره اي ها كه ماستم نمي برونه برداشتيم و سمانه گفت: من دندونم خرابه بيا يه خورده دست كاريش كنيم تا خونش در بيادو بريزيم رو چاقو .... بعد از كلي انگولك كردن دندون سمانه يه قطره خون به زور و زحمت ريختيم روي چاقو، ولي به حساب اون موقع خودمون اين قدر خون براي خودكشي كافي نبود،زنهار، رفتيم ازون مداد قرمز گلي يا كه خيلي اون موقع واسه ي اين كه مشقامونو باش بنويسيم غش و ضعف مي كرديم، برداشتيمو سرشو آب زديمو شروع كرديم به كشيدن روي چاقو... به اين ترتيب نقشه ي خودكشيمون آماده شد... منتظر رسيدن مامان بابا شديم و قفل در خونه رو هم باز كرديم كه همه چي جفت و جور باشه ... صداي در كه اومد پريديم تو انباري...مامان اينا وارد خونه شدنو رفتن طرف حال و پذيرايي كه نامه ي ما رو، رو تلفن ديدن... جاتون خالي ما خودمونو براي يه هاي هاي و موي كني و زار زني آماده كرده بوديم كه به جاش صداي قهقه ي خنده رو شنيديم...من كه گرفتم نقشمون عملي نشده به سمانه گفتم: تو بگو من ميزو شكستم، چون تو مهموني، هيچ كس دعوات نمي كنه...خلاصه سمانه هم از خود گذشتگي كرد و از انباري بيرون رفت تا جانفشاني كنه... ولي اينقدر همه از خودكشي ما مسرور بودن كه كسي يادش از ميز نمي اومد... بدين ترتيب خرابكاري اون شب ما بدون هيچ مشكلي حل شد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 14:10 توسط نجمه |
|
|
دوباره مي خوام شروع به وبلاگ نويسي كنم... اگه بشه ديگه اين دفه متوقف نمي شم و ادامه مي دم.... چند وقتي كه تو گير و دار كاراي ويزا و رفت وآمد واسه گرفتنشم....نه.... يه خورده برگرديم عقب...20 تير بود كه داشتم راه مي افتادم كه برم سر پروژه...مثل هميشه دير راه افتادمو موجبات قارو قور هم گروهيمو كه خيلي هم بش ارادت دارم فراهم آوردم...هنوز پامو از خونه بيرون نذاشته بودم كه در خونه زنگيدن و گفتن بسته ي پستي دارين....خلاصه وقتي بازش كردم ديدم : اي ول Admission گرفتم ...خيلي غافلگير شدم چون اصلا اون روزا ديگه ازين خبرا نبود ...يعني ...ولش كن حوصله ندارم همه چي رو تايپ كنم...بياين حضوري براتون تعريف مي كنم... از امروز بگم... ديشب تا ساعت 2 و3 داشتم با خواهرم فيلماي قديمي توي كامپيوتر رو نگاه مي كردم...جاتون خالي Mr. & Mrs. Smith رو نگاه كرديم. خدايي آنجلينا جولي و برد پيت خوب بازي كردن.... اين بود كه صبح به جاي ساعت 7 ،ساعت 9 بيدار شدم...بعد از كلي چت كردن با بروبچ به اين نتيجه رسيدم كه براي گرفتن Police Certificate بايد به اداره ي تشخيص هويت مراجعه كنم....آدرسشم تو خيابون زنجان شماليه...اين بود كه با بابا را افتاديم تا منو برسونه..آخه جاش خيلي بد مسير بود... خلاصه به در آگاهي كه رسيديم ديديم يه صف طول و دراز واسه گواهي عدم سوء پيشينه جمع شده ...داشتيم مي رفتيم كه ته صف وايسيم كه يهو يه آقايي گفت قسمت خانوما جداس...اي دل غافل، با اين كه ادم بد شانسيم ولي اين دفه رو شانس آوردم....هيچ كس نبود و من يه نفر وارد اتاق شدم ...بعد از كلي گريس مالي به دستامو اثر انگشت گرفتن ....يه رسيد گرفتمو كارم تموم شد... هنوز داشتم خودمو آماده مي كردم كه برگردم خونه و بابا بره دنبال كاراش كه بابا گفت: بيا تا شهرداري بريم همين بغله....چمدونم واسه يه سري كاراي بخر و بفروشو پيمانكارو ازين حرفا.... تا حالا شهرداري نرفته بودم ،عجب جايي بود....هر كي از پله و آسانسور مي اومد پايين، مملكت و حكومتو همه چي رو به فحشو دري وري مي كشيد...جاي جالبي بود من به عينه نمونه هاي كثيري از انسان هاي Pachekhrable رو ديدمو بسي به تحير واموندم...تا بابا تو صف وايساده بود من رو صندلي نشستم...در همين اثنا كه داشتم دورو برمو ديد مي زدمو به حرفاي مردم گوش مي دادم....يه خانومي كه بغل دستم نشسته بود و قيافشو هي تو هم مي كرد،گفت دخترم! الهي از جوونيت خير ببيني...گفتم: چي كار كنم؟ گفت بي زحمت اين انتهاي كمر منو يه ذره برام ماساژ مي دي؟ اخه دستم به كمرم نمي رسه و دستام قوت نداره!! قيافه ي من مثل دو نقطه O تو Yahoo Massenger شده بود... اينو مي گم(:-O).... خلاصه تو رودر واسي شروع كردم به ماساژ دادن كمرش ، عجب دوره و زمونه ي هفت رنگ بوقلموني شده آدمي به چه نمونه هايي تو زندگاني هفت روزش بر مي خوره...كار ماساژ دادنم كه تموم شد...باز بيكار شدمو هواسم به اين ور اون ور رفت كه ديدم يكي همين طور زل زده به منو داره بربر منو مي پايه!! با خودم فكر كردم شايد اينم مثل من كه يه جا رو نگاه مي كنمو حواسم ده جاي ديگست ،داره به يه چيز ديگه فكر مي كنه....ولي در همين موقع ديدم :يارو شروع كرد به چشمك زدنو ايما و اشاره كه بيا با هم بريم!!!!! واااااااااااااااااااي بابا اين همه جك و جواد تو اين شهرداري چي كار مي كردن ، من در تحيرم... ازون جايي كه يارو مشكل داربود رفتم پيش بابا وايسادم... پشته باجه اي كه داشت با بابام گپ مي زد داشت همون جا خوابش مي برد....چشماش نيمه باز بودو به زور اين هيكلو ازين ور به اون ور تكون مي داد...اوضاع نا بساماني بود، انگار ماه رمضوني بش مواد نرسيده بود...خلاصه مثل همه مراكز اداري، پاسكاري شروع شد و ملت مثل مرغ سر كنده ازين ور به اون ور شوت مي شدن...از بيكاري رفتم تو كف يه مرده كه پشت باجه داشت مي گفت: خدايا! بارالها!معبودا!پزوردگارا! همانا مردم اين مملكت را از ده فرسخي اين شهرداري دور نگاه دار! همون موقع به يه خانومي كه تو يه باجه ي ديگه مشغول كار بود سلام كرد و بش خسته نباشيد گفت ....اوه اوه! آدم به اين آدماي بي جنبه بر نخوره ....خانومه از پشت صندليش بلند شد و اومد تو اين باجه نشستو گفت:آقاي محترم!امرتونو بفرماييد!!!! باز من همون دو نقطه O (:-O) شدم...بعد از كلي دوندگي بابا به اين نتيجه رسيد كه پروندش دست بررسيه... آدم بايد هي اين پشت ميزيارو سيخ بزنه تا يادشون بيفته چي كار مي خواستن بكنن! خلاصه كار بابا هم كه تموم شد من راهي خونه شدمو بابا رفت دنبال يه لقمه نون حلال! تو اتوبوس MP4 تو گوشم بود و داشتم آهنگاي سعيد آسايشو گوش مي دادم... نازي نازي امشب دلم مسته تويه...نازي دل تنهام هنوز دسته تويه...نازي تو كه يار نداشتي ....قصد فرار نداشتي... تو همين حالو هواها بودم كه ديدم دختره اي كه روبروم نشسته رفته تو كف حركات موزون پام! تازه دوزاريم افتاد، مثل اين كه خيلي جوگير شده بودموملتي رو مسرور كردم.. داشتم از در ورودي مجتمع وارد مي شدم كه يكي از آشناهامونو ديدمو شروع كرد به احوال پرسي وبعد كلي چاق سلامتي، گفت: راستي نغمه جون انتخاب واحد كردي!! منو مي گي باز اين جوري شدم:-O ...آخه بابا من كه نغمه نبودم كجاي نغمه شبيه منه...خلاصه كلي عذر خواهي كردو از هم جدا شديم... الانم كه داشتم اين متنو مي نوشتم خواهر كوچيكم اومد تو اتاقو پريد وسط و گفت:پپپپپپپپپخخخخخ....واقعا اين فيلماي تلويزيونم آثار سوء اي روي برو بچ خونه ي ما داره.... اينم از پست امروز اگه عمري موند...بازم آپديت مي كنم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 14:6 توسط نجمه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| پیوندها |
|
Maryam Elham Hora Fatima |
|
RSS
|